تبلیغات
مجموعه شعر و داستان

مجموعه شعر و داستان

روشنایی های شهر :[داستان , ]

همانطور که ازکوچه می گذشتم به خانه های تاریک نگاه می کردم . البته اگر می شد اسم آنها را خانه گذاشت . در دوردست ها چراغ های شهر سوسو می زدند من یک لحظه به چراغ ها خیره شدم هزاران چراغ که در آن طرف شهر می درخشیدند نگاه کردم . بعد از چند احظه نگاهم را از آن همه نور وروشنایی دزدیدم و به کوچه نگاه کردم همه جا سرد و بی روح بود انگار آنجا همه مرده بودند . صدای سگ ها از فاصله ای نه چندان دور شنیده می شد صدای غژغژ دری را می شنیدم که به اشاره باد به این طرف و آن طرف باز و بسته می شد . انگار در خانه های اینجا قفل نداشتند شاید هم در ها اینجا نیازی به فقل نداشتند همه جا از آشغال پر بود و بوی تعفن همه جا را پر کرده بود از کنار خانه هایی می گذشتم که از چند تکه حلبی ساخته شده بودند . نه نیازی به پنجره و دری با قفل های محکم و آنچنانی داشتند . از کنار همه آنها گذشتم همه آن بدبختی ها در ذهنم جای گرفتند و من آنها را به خاطر سپردم تا وقتی که به آن طرف شهر می روم نگویم آنجا تاریک بود و تاریکی در آنجا رخنه کرده بود بلکه بگویم آنها آنجا زندگی می کردند چون جای دیگری برای زندگی نداشتند آنها کنار آن همه آشغال و بوهای گند شب را به صبح می رساندند آنها مجبور بودند در تاریکی به سر برند. می دانم چگونه و چرا آنجا بودم شاید اگر من آنجا نمی بودم کسی دیگر آنجا می رفت  وآن وضع  را می دید و آن حوادث را برای خودش می نوشت تا هرگز فراموش نکند که همیشه همه جا رو شنی نیست . به آسما نگاه کردم به ستاره هایش  , به بزرگی اش . برخلاف شب های دیگر آسمان خیلی صاف بود و ستاره ها در آسمان می درخشیدند و نور افشانی می کردند .ستاره های دور, نزدیک , همه آنها زیبا بودند و شب را چراغانی میکردند به آنهایی که در آسمان چشمک می زدند نگاه کردم یک لحظه احساس کردم که آنها برای من چشمک می زنند و از این بابت خوشحال شدم ولی وقتی دوباره چشمم به آن خانههای بی چراغ و مردمی که در آشغال ها زندگی می کردند افتاد درونم از هر حسی خالی شد ناخودآگاه یک آه از سینه کشیدم و این بار نگاهی سنگین به همه جا انداختم به آن طرف شهر که روشن بود و روشنی های آن سوسو می زدند و نظر هرکسی را به خود جلب می کردند  نگاه کردم . آیا واقعا این یک امتیاز نبود و به جایی که خودم بودم نگاه کردم همه جا تاریک بود . بله این واقعیتی است که در مقابل هر نور و روشنایی ای  تاریکی وجود دارد  ومن در تاریکی و در مقابل روشنایی قرار گرفته بودم . بی اراده به حرکت افتادم آهسته قدم بر می داشتم و با اندوه به اطرافم نگاه می کردم خواستم برگردم وآنجا را ترک کنم که ناگهان متوجه شدم در کنار آشغال ها کسی روی یک تکه مقوا خوابیده است قدم هایم را تند تر کردم و به طرفش رفتم بوی بدی را آن طرف حس می کردم  وقتی کنار آن مرد رسیدم بوی تعفن شدیدی که ناشی از فاسد شدن بدن مرد بود به مشام می رسید بی اختیار جلوی بینی ام را گرفتم تمام بدن آن مرد باد کرده بود لباس هایش مندرس و پاره پاره و همچنین مو های ژولیده و ریش های نا مرتبش نشانگر وضعیت او بود آن مرد کنا رآشغال ها افتاده و مرده بود یک لحظه نگاهم به چشم هایش که هنوز باز بودندافتاد . بااینکه او مرده بود ولی در چشم هایش برق عجیبی را احساس کردم انگار آنها می خواستند چیزی را به من بگویند انگار آنها می دانستند که من می آیم و در آن نقطه قرار می گیرم چون آنها درست به چشم هایم دوخته شده بودند . یک قدم به طرف عقب برداشتم و دوباره به مرد خیره شدم  به اطرافش نگاه کردم به اینکه چگونه روی یک تکه مقوا کنار آشغال ها جان داده است  به این فکر کردم که اومی خواسته در لحظات آخر زندگی اش کسی پیش او می بوده و یا شاید در آن لحظات فکر می کرده است که آیا کسی پیدا می شود که کنار او بیاید و از حال او دستگیری کند و او به آن شخص بگوید آیا ما انسان نیستیم ؟ . آیا ما حق زندگی نداریم ؟. حالا دیگر شکم به یقین تبدیل شده بود که چشم های آن مرد باز مانده بودند تا او را به آخرین آرزویش برسانند تا بگویند آیا ما انسان نبوده ایم ؟ .

یک لحظه با خودم گفتم در تاریکی به دنیا می آیند در تاریکی زندگی ومی کنند و همانجا نیز می میریند . به آن مرد پشت کردم و در حالی که از او دور می شدم نگاهی به او انداختم و دیدم که چند تا سگ به سوی جسد هجوم آوردند . با خودم گفتم چرا قبل از اینکه من آنجا بروم آن را نخورده بودند ؟. هنوز سرگرم پیدا کردن جوابی برای سوالم بودم که ناگهان بی اراده سرم را به سمت رو شنایی های شهر برگرداندم و به طرف آن حرکت کردم .

 

 

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و 07:07 ق.ظ توسط حمید

ویرایش شده در - و -